کيش من
بياموزم که برای امروز زندگي کنم.
دريابم که بپذيرم هر آن چه را در کف اختيار نمي توانم و همه چيز را اين همه جدی نگيرم. جسارت و اميد را فرو نگذارم و ترديد را نگذارم که مرا دل سرد کند از انجام آن چه در دل دارم. به ياد نگه دارم که جهان نيازمند آفتاب لبخندهای هر چه بيشتر است؛ يادم باشد که سهم خود را ادا کنم.
پل هايي بسازم به جای ديوار.
در همه کس از آن چه دارند بهترينش را بيابم و به نقش ظاهر خويش زيبايي درونشان را به آنان بنمايم.
به خاطر نگه دارم که بي دوست و بي معشوق، زندگي هيچ نخواهد بود و سپاس آن بدارم که با ايشان همه چيز تواند شد.
دريابم که وسعت زندگي فرا روی منست، اما چنان عزيز که يک لحظه اش تباه نبايد کرد.کار کنم تا رسيدن به هدف هايم و بدانم که به دست خواهند آمد. و به جانب روياهايم دست برآرم، با توان، به تصميم و با ايمان.
و سرانجام بدانم که زندگي با من سازگار است اگر من بکوشم که با زندگي سازگار باشم.
لين پارسونز
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:19  توسط حمید رحیمی
|
برخی از باورهای سخت ، غیر عاقلانه و غیر منطقی شما باعث میشود تا نتوانید زندگی بدون اضطراب و خصومتی داشته باشید . یکی از این باورها که ما آن را باور غیر عاقلانه شماره یک می نامیم این است که ما باید _ بله درست است ، باید – تائید و محبت دیگران را جلب کنیم .
شاید از خودتان بپرسید « مگر اکثر روانشناسان نمی گویند که انسانها شدیدا خواهان تائیدند وبدون تائید دیگران نمی توان زندگی شادی داشت؟»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:7  توسط حمید رحیمی
|
صبور باش
آن زمان که روزهای تو ره بدانجا نمي برند که بايد
وقتي که حجاب ابرهای انبوه، آسمان را نهان مي دارد
و راه که بر آن گام نهاده ای دشوار مي گردد و ناهموار
باری، صبور باش.
و چون آنچه که بر آن مي کوشي بر نمي دهد
آن هنگام که گرفتگي پيشاني بر گشادگي لب فزوني مي يابد
و آن لحظه که مي پنداری همه چيز فرو مي پاشد
آری، صبور باش.
نوميدی اگر گاه به دل نشيند، چه باک
دست از طلب نبايد داشت
که خورشيد همواره در آسمان است، پيوسته در جايي مي درخشد.
دست فراز آر، به جان بکوش
پرده های ابر بدر
و پيوسته به خاطر نگهدار: هر روز به تمامي فرصتي ديگر است.
تنها بردباری پيشه کن به اطمينان
که بخت همواره يار تو خواهد بود.
کولين مک کارتي (Collin McCarty)
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:29  توسط حمید رحیمی
|
این مطلب زیبا را یکی از دوستان خوب من فرستادند
توی يه موزه معروف که با سنگ های مرمر کفپوش شده بود, مجسمه بسيار زيبای مرمرينی، به نمايش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزديک واسه ديدنش به اونجا می اومدند.
و کسی نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه.
يه شب، سنگ مرمری که کفپوش اون سالن بود، با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"اين منصفانه نيست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسين کنن؟!
ما هر دومون توی يه معدن بوديم. مگه نه؟
اين عادلانه نيست!
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"يادته روزی که مجسمه ساز خواست روی تو کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره؛ آخه ابزارش به من آسيب می رسوند.
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چيز بی نظيری بسازه.
به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم.
به طور حتم در پی اين رنج،گنجی هست.
پس بهش گفتم:
هرچی ميخوای ضربه بزن. بتراش و صيقل بده!
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خريدم.
و هر چه ضرباتش بيشتر می شدن، بيشتر تاب می آوردم تا زيباتر بشم! "
پس امروز نمی تونی ديگران رو سرزنش کنی که چرا پا روی تو ميذارن و بی توجه عبور می کنن.
آره دوست من! رنج و سختی ها، هدايای خالق مهربان هستی است، به من و تو . و يادمون باشه كه قراره اون قدر زيبا بشيم که خودمون هم نمی تونيم از الان باور و تصور کنيم.
پس بيا از اين به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنيم و بگيم: "خوش اومدی"
و از خودمون بپرسيم : "اين بار اون لطيف بزرگ، چه موهبت و هديه ای برامون فرستاده؟"
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:22  توسط حمید رحیمی
|